تبليغاتX
همسفر گوگوش -






























 

دلنوشته ای برای تو ، که با ارزشترین گنجی

 

 

عدد دیدارت نازنین ترین رُند میشود ، تا بازهم خاطره اش جان بگیرد

در ردایی سرخ ، بجا مانده از شبی که ماه مکانش را بتو بخشید تا تو

بی رقیب در آسمان بدرخشی و جهان را نورانی کنی از حضورت،خاطره

در روح و ذهنم زنده میشود ....

144000 دقیقه ،   2400 ساعت و 100 روز از لحظه ای که با ابهت و شکوه

حقیقی و راستین یک ستاره وارد اتاقی شدی که در آن لحظات مقدس

برای ما عاشقانت گویی ستون بر ابرها استوار ساخته بود میگذرد ،

بدان که لحظه به لحظه اش همراه بود با حس زیبای لمس دستان پر مهر تو

با تو نفس کشیدن ، نازنین معنای غزل شنیدن بود برای ما و چه زیبا به

مرهمت معنا بخشید ، هر بیت مرهم در وجود تو حقیقت می یابد ...

براستی شاه ماهی چه میکنی که هر ذره از دل را با حوصله میزنی بند ؟؟

 از مرور شب نشینی زیارتت ، تپش قلبم به اوج میرسد ، همچنان بر سر

دوراهی رویا و حقیقت ایستاده ام که باور به واقعیت پیوستن یک رویای دیرین

بسی دشوار است ....

از خدا رسیده ای و برای ما عاشقانت تمام عشق و کلام عشقی ....

دلم پر میکشد برای بار دیگر بوسه زدن بر دستان نازنینت ، بار دیگر انتظار

کشیدن برای آمدنت و تپشی که از هم صحبتی با تو به سراغ قلب ها

می آید ...

به تاریخ و گذشته که مینگرم چون تو هیچکس را فرشته گون و محبوب

نمی یابم ... آینده نیز بی نصیب است از داشتن زنی مقدس چون تو ....

چه خوشبختیم که هم دوره با توییم ... روشنایی تاریخ و زمانه ی ما از نام

و حضور توست...

تو را میپرستم

 

   

   

   

   

   

   

   

   

   

 

azita.G|


Design By : azita.G